فرهادم همه دنیای منه، من عاشقشم حتی اگه نخواد...!
برای خواندن پستهای جدید به پایین رجوع کنید... اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی آن وقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت... سلام می نویسم به یاد فرهادم... تا اونجا گفتم که قرار شد ساعت 4.30 برم تو پارک باهاش حرف بزنم... توی حیاط موندم تا کلاسش تموم بشه... ساعت 3.30 کلاسش تموم شد اومد توی حیاط با یکی از دوستاش دور و بر من میگشت... انگار اونم منتظر بود که ساعت 4.30 بشه... ساعت4.30 شد من بلند شدم از دانشگاه رفتم بیرون... خیلی استرس داشتم... رفتم تو پارک چند لحظه بعد دیدم داره میاد... وقتی دیدمش یکم آروم شدم...اما یهو فهمیدم تنها نیست...دیدم داره با دوستش میاد... از اینکه تنها نبود ناراحت شدم... رسیدن به من دوستش رفت اونور...فرهاد اومد پیشم...گفت سلام... باورم نمیشد...انگار خواب بودم فرهاد من رو به روم وایساده بود... گفتم سلام...مرسی که اومدید ولی فکر میکردم تنها بیاید... گفت نه دوستم کاری نداره...شما بفرمایید... نمیدونستم از کجا شروع کنم...انگار حرفم یادم رفته بود... گفتم حرفایی که میخوام بزنم گفتنش خیلی سخته... شایدم اصلا درست نباشه که بگم...ولی...دیگه نمیتونم پیش خودم نگهش دارم... از شما میخوام ظرفیت شنیدنش رو داشته باشید و این راز بین منو شما بمونه... گفت حتما، بفرمایید من گوش میکنم...پرسیدم حدس خودتون چیه؟ گفت چی بگم؟ هرچی باشه میشنوم... گفتم هرآدمی توی زندگیش مسائلی داره که خیلی پیچیده س... بغضم گرفته بود...نگاهم روی زمین بود... اونم سرش پایین بود... گفتم من یه مدته به شما علاقمند شدم... وای باورم نمیشد گفته باشم...روم نمیشد سرمو بالا بیارم...یه لحظه ازکارم پشیمون شدم... سرش هنوز پایین بود... گرمای عجیبی باعث شد حرفم رو ادامه بدم... -این علاقه حسی نیست که امروز بوجود اومده باشه و زودگذر باشه... نه... این حس سه ترمه ایجاد شده و رسیده به اینجا... همین حس باعث شده که من الان اینجا باشم... یه لحظه نگام کرد... پرسید مگه شما ترم چندی؟ گفتم ترم سه... ادامه دادم من توقع ندارم که شما هم منو دوست داشته باشید... یا بخواید باهام دوست بشید... فقط خواستم بدونید من خیلی خیلی دوستون دارم... گفت حالا من چکار میتونم واستون انجام بدم؟ گفتم من گدایی عشق نمیکنم... خودتون میدونید غرور یه دختر چقدر واسش با ارزشه... ولی عشق من به شما اینقدر زیاده که غرورمو بخاطرش زیر پا گذاشتم... وعشقم اینقدر برام با ارزشه که از فریاد زدنشم هیچ واهمه ندارم... مهم اینه که من دوستون دارم بدون هیچ چشم داشتی... گفت قربونتون برم...شما لطف دارید... گفتم خواهش میکنم... من حرفامو زدم اگه شما حرفی دارید من میشنوم... سرش هنوز پایین بود... گفت چی بگم والا... گفتم شوکه شدید؟ نگام کرد... گفت آره خوب... -خیلی خوشحالم و ممنونم که این موضوع رو صادقانه به خودم گفتید... گفتم...خواهش میکنم... اگه کاری ندارید من برم؟ گفت خواهش میکنم ، بازم ممنون... اومدم به سمت دانشگاه... روی هوا راه می رفتم... از خوشحالی پر بودم... میخوام بنویسم از تمام لحظه های عاشقی از وقتی چشمم به فرهادم خورد تا الان... از کسایی که بهم سر میزنن میخوام که تا ته پستم رو بخونن و منو راهنمایی کنن...مرسی... دقیقا ترم یک دانشگاه بود که توی حیاط دانشگاه دیدمش... اولین بار که دیدمش احساس کردم با بقیه متفاوته... یادمه کنار در وایساده بود داشت با دوستاش حرف میزد... بعد از اون روز هربار میدیدمش حس خوبی بهم دست می داد ولی خیلی بهش فکر نمیکردم... تا اینکه ترم یک تموم شد و وارد ترم دو شدم... وقتی رفتم دانشگاه دیدمش کم کم به دیدنش عادت کردم طوری شده بود که اگه تو دانشگاه نبود کمبودش رو حس میکردم... وای وقتی میدیدمش و اون گاهی ناگهانی نگاش بهم میفتاد دلم میلرزید... دوستش داشتم ولی کلمه دوست داشتن نمیتونست حس قلبی منو ادا کنه... عاشقش بودم خیلی خیلی... این حسی نیست که یکی دو روزه بوجود بیاد و زود گذر باشه... امتحان های ترم دو که تموم شد روز آخرین امتحانش وقتی از سر امتحان اومدم تو حیاط نبود رفته بود و من تا مهر نمی دیدمش اون روز بدترین روز عمرم بود... تا یه هفته گریه میکردم باورم نمیشد اینجوری وابستش شده باشم... الان ترم سه هستم و عشقش مثل یه نهاله که کم کم توی دلم ریشه زده حالا محکم محکمه... اینقدر محکم که هفته پیش تصمیم گرفتم برم همه چیزو صاف و ساده بهش بگم!!! شبش تا صبح کابوس دیدم... یکشنبه بود... صبح که از خواب بیدار شدم استرس شدیدی داشتم...رفتم دانشگاه... از در که رفتم تو دیدمش... رفتم جلو که حرفمو بزنم دیدم دوستش پیششه پشیمون شدم و رفتم سر کلاس... تو کلاس هیچی نمیفهمیدم اصلا تو کلاس نبودم فکرم پیش فرهادم بود...کلاس تموم شد... اومدم توی حیاط...نبود...یه حسی بهم گفت بیرون دانشگاه وایساده... رفتم بیرون دیدم بله...با دوستش داشت صحبت میکرد اول پشیمون شدم برم جلو ولی دل رو زدم به دریا رفتم جلو... گفتم میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم...گفت جانم بفرمایید... وای قلبم داشت از توی سینم میزد بیرون...گفتم میخواستم باهاتون حرف بزنم... گفت بریم تو دانشگاه...گفتم نه...5 دقیقه دیگه توی پارکدانشگاه گفت من الان کلاس دارم...بعداز ظهر ببینمتون اشکال نداره؟ گفتم باشه ساعت 4.30 توی پارک...گفت باشه حتما. اصلا فکرشم نمیکردم اینطوری باهام حرف بزنه اینقدر صمیمی اینقدر آقا... یکم آروم شدم و برگشتم تو دانشگاه... صبر کردم تا ساعت 4.30 بشه... فعلا تا اینجای قضیه رو داشته باشید تا بعد... خیلی از دستت دلگیرم...فرهادم این پست و نوشتم... که بهت یاد آوری کنم... من درکنارتم... و واسه بودنت دعا میکنم... یادت باشه...یه عاشق فرهاد هست... که بی نهایت می خوادت... دوستت دارم... صبر و آرام تواند به من مسکین داد وان که گیسوی تو را رسم تطاول آموخت هم تواند کرمش داد من مسکین داد من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم که عنان دل شیدا به لب شیرین داد... شیشه نازک احساس مرا باد شکست اری ای همسفر خسته شبهای فراق شاخه بخت من از لحظه ی ایجاد شکست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست عاشقی مقدور هر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست... دیروز تولدم بود...واسه همین دیر آپ شدم... عاشق فرهاد تولدت مبارک...از طرف فرهاد... عشق ورزیدن فقط کار شاق است! از فرارسیدن هرروز برای عشق ورزیدن استقبال می کنم... من آنقدر عشق می ورزم که از فرهادم پر شوم... هنگامی که به درون خود می نگرم، عشق را می یابم... در پیرامون خود عشق را می آفرینم... به هرجا می نگرم، نشانه های عشق را می بینم... و به یاد فرهادم هستم...هردم...همیشه... شبي
در کنج ميخانه،گرفتم تيغ بر دستم بگفتا خالقا يا رب تو فکر کردي که من مستم؟!!...! کجايي
تو؟ چه
هستي تو؟ چه
ميخواهي تو از قلبم؟ تو
از مستي چه مي داني؟ .........تو از قلبم چه ميجويي؟ تو
فرعون را خدا کردي. تو
شيرين را از فرهادش جدا کردي. سپردي
تيغ بر ظالم. به
مظلومان جفا کردي. به
آن شيطان خونخوارت تو ظلم را عطا کردي. سپس
گفتي مشو کافر. تو
فکر کردي که من مستم؟ «همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن...» که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند... که در عالم حدیثش داستان شد... بر آورد از وجودش عشق فریاد...
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی...
در گلستان همچو سرو آزاد باش
چون ز شاگردان عشقی ای ظریف
در گشاد دل چو عشق استاد باش
گر غمی آید گلوی او بگیر
داد از او بستان امیرداد باش
جان تو مستست در بزم احد
تن میان خلق گو آحاد باش
گاه با شیرین چو خسرو خوش بخند
گه ز هجرش کوه کن فرهاد باش
گه نشاط انگیز همچون گلشنش
گه چو بلبل نال و خوش فریاد باش
پیش سروش چون خرامد خاک باش
چون گلش عنبر فشاند باد باش
حاصل اینست ای برادر چون فلک
در جهان کهنه نوبنیاد باش
در میان خارها چون خارپشت
سر درون و شادمان و راد باش..
دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ،از دودمان باد
آب از تو توفان شد خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش در جان باد افتاد
هر قصر بی شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را ، اندوه مادرزاد
از خاک ما در باد ، بوی تو می آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد...
شور شیرین به سر هرکه فتد ، کوه کن است...
تا که از پا بر کند این قوت و بنیادها
بی خبر زانکه چنین عشقی ز اوست
چون که آنش تو بگیری او ز اوست
بی خبر آنکه کمر بسته به حق
می کند با تیشه اش با حال طب
عمر فرهاد چون هزاران می نمود
عشق شيرين سنگ فرش جان نمود
گر که شيرين مالکش فرهاد بود ؟
اینچنین گنجینه ای در یاد بود ؟
یاد فرهادم نمودم بیش و کم
تا که از خود کم کنم اندیش غم
ملک هستی قوت گفتن نداشت
زان سبب فرهاد خود تقدیم داشت
چون رسید از شوم ِ این دنیای ِ سخت
نه یکی رنجش، هزاران شوم بخت
کرد فرهاد عزم رفتن از جهان
پیش الله بزرگ و بی کران
سفره ی عشقش بپیچید بسته ای
برد پیش خدا چون خسته ای
بغض هایش در گلو فریاد داشت
نه ز بهر کینه، دل را شاد داشت...
شاخه های سبز امیدم شکست
عشق ما در شیشه فرهاد بود
عشق شیرین ریشه اش در باد بود
هیچ کس حرف صداقت را نزد
هیچ کس دل را بر این دریا نزد
یک نفر امروز در چشمم شکست
یک نفر بار سفر بست و گسست
یک نفر با خاطراتم دور شد
یک نفر با قصه ها محشور شد
کوه ما : سینه ما ناخن ما : تیشه ما
شور شیرین ز بس آراست ره جلوه گری...
همچو فرهاد تراود ز رگ و ریشه ما
بهر یک جرعه ی جام منت ساقی نکشیم
اشک ما : باده ما دیده ما : شیشه ما
عشق شیری قوی پنجه و می گوید فاش
هرکه از جان گذرد بگذرد از بیشه ما.......
فقط میخواست یک عُمر اسمش را با “شیرین” بیاورند . . .
| Design By : Pichak |

